|
عامل مهم شكست نوآوري | ||||||||
|
بسمه تعالي در حالي كه به احتمال زياد قادر به محاسبه دقيق درصد شكست نوآوريهاي تجاري نيستيم ولي توافق عمومي براين است كه مي توانيم چنين فرضي را بپذيريم. پس از چندين سال تحقيق و مشاهده، دلايل مشابهي براي به نتيجه نرسيدن نوآوريها به دست آمده است. در اينجا 10 عامل مهم شكست نوآوري ذكر مي شود: عشق و شهوت - مرا عاشقانه نگاه كن عامل مهم پيري زودرس
هر انساني به لحاظ شخصيتي ويژگيهايي دارد كه با شناخت دقيق آن مي تواند موفق تر از پيش زندگي كند، چون علاوه بر اين كه افراد به نكات مثبت شخصيت خود پي مي برند، درصدد تقويت آن بر مي آيند، نقاط ضعف شخصيتي خويش را نيز شناخته و براي رفع آن تلاش مي كنند. در چنين شرايطي افراد مي توانند در خود تحول به وجود آورده، آن را به فرزندانشان نيز منتقل كنند. اما به راستي چرا بعضيها در زندگي موفق نمي شوند؟ اين سؤالي است كه سالها ذهن محققان را به خود مشغول كرده است. البته آنها به پاسخهايي نيز دست يافته اند كه بد نيست شما هم به عنوان مادر يا همسر برخي از اين پاسخها را بدانيد. دارندگان اين نوع شخصيت اغلب خانواده خود را سرزنش مي كنند و در حرفهايشان مي گويند كه پدر و مادر خوبي نداشته اند تا از راهنماييهاي آنان بهره مند شوند. وقتي بيشتر ريشه يابي كنيم، پي مي بريم كه به آنها در كودكي ارزش داده نشده و معمولاً با جملات منفي با آنها گفت و گو شده است، بنابراين آنها نيز ياد گرفته اند كه با جملات منفي با خود صحبت كنند. (منظور از صحبت با خود، همان حالت دروني است كه در طول روز احساس مي كنيم و بر طبق آن درباره كارهاي روزانه خود به تصميم گيري مي رسيم). شخصيتهاي قرباني، تصميم گيريهاي مناسبي ندارند، چون هميشه كلماتي مانند «نتوانستن» و «نشدن» را تداعي مي كنند. زيرا كودك در سنين پايين هر چه رفتار و كلمات آموخته شده را تكرار كند و در روابط اجتماعي به كار برد امكان اين كه آن را به بزرگسالي خود منتقل كند، بيشتر مي شود.بنابراين، با توجه به اين كه والدين اولين معلم كودك هستند، نقشي اساسي و ماندگار در ساختن انسانهايي ناموفق دارند، به همين دليل اگر به طوري جدي در پي يافتن راههاي جديد جهت ارتباطات سالم و محبت آميز در خانواده باشند، از بسياري اختلافات زناشويي و عدم درك متقابل خود با همسر و فرزندانشان پيشگيري خواهند كرد و كانون خانواده مستحكم تر، آرامش بخش تر و دلپذيرتر مي شود.
آيا عشق ورزيد هنر است ؟ بسمه تعالي >آيا عشق هنراست ؟ اگرهنر باشد آيا به دانش و كو شش نيازمند است ؟ آيا عشق احساسي مطبوع است كه درك آن بستگي به بخت آدمي دارد ، يعني چيزي است كه اگر بخت ياري كند ، آدمي بدان گرفتار مي شود ؟ در اينجا ما بيشتر به نعبير اول مي پردازيم در صورتيكه امروز اكثر مردم به تعبير دوم بيشتر معتقدند. > اين بدان معني نيست كه مردم عشق را مهم نمي انگارند . مردم تشنه عشقند . فيلمهائي كه مردم درباره داستانهاي عاشقانه شاد يا غم انگيز مي بينند بيشمار است . مردم به صدها آواز مبنذل عاشقانه گوش مي دهند با وجود اينكه به ندرت كسي اين انديشه را به دل راه مي دهد كه در عشق نياز به آموختن نكته ها و چيز ها وجود دارد . > اساس اين رويه عجيب مقدماتي چند دارد كه هر يك ، به تنهائي يا همگي مشتركا آن را تاييد مي كنند . مشكل بسياري از مردم در وهله اول اين است كه دوستشان بدارند، نه اين كه خود دوست بدارند يا استعداد مهر ورزيدن داشته باشند.بدين ترتيب مسئله مهم براي آنها اين است كه چه سان دوستشان بدارند و چگونه دوست داشتني باشند .پس راههائي جند برمي گزينند تا به اين هدف برسند .از جمله مي كوشند تا به اقتضاي موقعيت اجتماعيشان مردماني موفق صاحب قدرت و ثروت باشند . و اين در مورد مردان بيشتر صادق است . زنان بيشترميكوشند تا با پرورش تن ، جامه برازنده و غيره ، جالب بنمايند . هر دو گروه سعي مي كنند با رفتاري خوشايند و سخناني دل انگيز و با فروتني و ياري به ديگران و خودداري از رنجاندن آنان خود را در دل مردم جاي دهند . زنان و مردان براي محبوب شدن همان راههائي را بر مي گزينند كه معمولا براي موفق شدن ، جلب دوستان بيشتر و نفوذ در مردم ، توصيه ميشود .در حقيقت آنچه اغلب مردم در فرهنگ امروزي ما از محبوب بودن مي فهمند اساسا معجوني است از مردم پسند بودن و جاذبه جنسي . >در عهد ويكتوريا ، مانند بسياري از فرهنگهاي باستاني عشق يك احساس بي پيرايه و شخصي نبود كه احتمالا در آينده به ازدواج منجر شود . بر عكس ، ازدواج بر اساس رسوم متداول زمان انجام مي گرفت .يعني بوسيله خانواده طرفين و يا بوسيله دلالها . گاه نيز ازدواج بدون دخالت واسطه ها ، مطلقا بر اساس ملاحظات اجتماعي صورت ميگرفت و عشق مي بايست بعد از ازدواج بوجود آيد .از سه چهار نسل گذشته به اين طرف مفهوم عشق رومانتيك در دنياي غرب عموميت يافت . در ايالات متحده ، گر چه هنوز ملاحظات و سنتهاي گذشته به كلي از بين نرفته است ، باز مي بينيم كه مردم به طور روز افزون به دنبال عشق رومانتيك مي گردند.يعني مي خواهند شخصا عشق خود رابيايند وآن را به ازدواج منتهي كنند . اين مفهوم تازه آزادي در عشق ، معشوق را در قبال كنش عشق ، اهميت بسيار بخشيده است . >در اينجا جنبه ديگري كه بستگي نزديك باعامل فوق دارد و باز از خصيصه هاي فرهنگ معاصر است مطرح مي شود . اساس فرهنگ ما و لع خريدن و معامله است . معامله اي كه براي طرفين مطلوب باشد . خوشبختي انسان امروز در لذت تماشاي مغازه ها و خريد اجناس آن به نقد ويا به اقساط خلاصه مي شود . زن و مرد ديگران را نيز با همين ديد مي نگرند . براي مرد يك زن جالب و براي زن يك مرد جالب هر يك كالائي است كه آنان درجستجوي آنند . جالب يعني يك مشت صفاتي كه مردم آنرا مي پسندندو در بازار شخصيت طرفدارشان هستند .آنچه به طور مشخص آدمي را از نظر جسمي و عقلي جالب مي سازد، بستگي به آن دارد كه چه صفاتي باب روز باشد. >.بين سالهاي 1920 و 1930 ، دختري كه سيگار مي كشيد و مشروب الكلي مي نوشيد و خشونت و جاذبه جنسي داشت در نظر مردان جالب مي نمود . امروز اقتضاي روز حجب و علاقه به زندگي خانوادگي است و در اواحر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم مردان بايستي پرخاشگر و جاه طلب باشند در حالي كه بايد امروز احتماعي و صبور باشند. تا كالاي جاللبي بنمايند .يه هر صورت احساس عاشق شدن معمولا باتوجه به اين حقيقت بو جود مي آيد كه چه كالاي انساني در دست داريم و و چگونه مي خواهيم آنها را با ديگران مبادله كنيم. من خواستار معامله هستم . مطاع بايد از ديدگاه ارزشهاي اجتماعي مطلوب باشد . و در عين حال با توجه به دارائي و امكانات نهان و آشكار من ، مرا هم بخواهد .بدين ترتيب دو نفر با توجه به نقايص ارزش كالاي خود جهت مبادله دل در گرو عشق يكديگر مي سپارند و احساس مي كنند كه بهترين مطاع موجود در بازار را يافته اند .در اغلب موارد مانند ملكي كه خريداري مي كنيم . امكانات بالقوه اي كه احتمال بروز و گسترش دارند، نقش بزرگي در اين معامله بازي مي كنند. >در دنيائي كه در همه راهها فكر بازاريابي غلبه دارد و توفيق مادي ارزش مهمي است ديگر جاي شكفتي باقي نيست كه چرا انسانها در روابط عاشقانه خود نيز همان روال داد و ستد رايج در بازار كالا و كار را به كار مي بندند. >اشتباه ديگر كه باعث مي شود گمان كنيم عشق نيازي به آموختن ندارد از اينجا سرچشمه مي گيرد كه احساس اوليه عاشق شدن را با حالت دائمي عاشق بودن يا بهتر بگويم در عشق ماندن اشتباه ميكنيم .اگر دو نفر كه همواره نسبت به هم بيگانه بوده اند مانع را از ميان خود بردارند و احساس نزديكي و يگانگي كنند ، اين لحظه يگانگي يكي از شادي بخش ترين و هيجان انگيز ترين تجارب زندگيشان مي شود . و به خصوص وقتي سحر آميزتر و معجزه آساتر مي نمايد كه آن دو نفر همواره محدود و تنها و بي عشق بوده باشند. >اين معجزه دلدادگي ناگهاني اگر با جاذبه جنسي همراه و با منع كامجوئي توام باشد غالبا به آساني حاصل مي شود. اما اين نو ع عشق به اقتضاي ماهيت خود هرگز پايدار نمي ماند . عاشق و معشوق با هم خوب آشنا مي شوند ، دلبستگي آنها اندك اندك حالت معجزه آساي نخستين را از دست مي دهد و سر انجام اختلافها و سر خوردگيها و ملامتهاي دو جانبه ته مانده هيجانهاي نخستين را ميكشد . >اما در ابتدا هيچ كدام از اين پايان با خبر نيستند كه اگر باشند شايد هرگز رابطه نيز شكل نگيرد.در حقيقت ، آنها شدت اين شيفتگي احمقانه و ديوانه يكديگر بودن را دليلي بر شدت علاقه شان مي پندارند. در صورتي كه اين فقط درجه تنهائي گذشته شان را نشان ميدهد. >اين طرز فكر كه هيچ چيز آسانتر از عشق ورزيدن نيست گر چه هر روز شواهد بيشماري خلاف آنرا ثابت مي كند ، همجنان بين مردم رايج است . هيچ فعاليتي ، هيچ كار مهمي وجود ندارد كه مانند عشق با چنين اميد ها و آرزوهاي فراوان شروع شود و بدين سان به شكست بيانجامد. اگر اين وضع در كارهاي ديگر پيش مي آمد مردم مشتاقانه به دنبال دلايل شكست مي رفتند و راه ترميم را مي يافتند و يا بطور كلي از آن صرفنظر مي كردند. از آنجا كه رفتن راه دوم براي عشق غير ممكن است ، پس براي غلبه بر شكست تنها يك راه باقي مي ماند و آن مطالعه دقيق علت شكست و دريافتن معني واقعي عشق است . >اولين قدم اين است كه بدانيم عشق يك هنر است ، همانطور كه زيستن هم يك هنر است . اگر مابخواهيم ياد بگيريم كه چگونه مي توان عشق ورزيد بايد همان راهي را انتخاب كنيم كه براي آموختن هر هنر ديگر چون موسيقي ، نقاشي ، نجاري ، طبابت يا مهندسي به آن نيازمنديم. >مراحل لازم براي قرا گرفتن يك هنر چيست ؟ >براي آموختن هر هنر معمولا بايد دو مرحله را پيمود. اول تسلط بر جنبه نظري و دوم تسلط بر جنبه عملي آن. >اگر من بخواهم هنر پزشكي را بياموزم بايد اول بدن انسان و بيماريهاي گوناگون را بشناسم. اما پس از آنكه همه معلومات نظري را كسب كردم هنوز به هيچ وجه شايستگي پزشكي را ندارم .تنها پس از تجربه زياد ممكن است در اين كار مسلط شوم.يعني وقتي كه نتايج معلومات نظري من با آنچه از راه تجربه بدست آورده ام با هم يكي شوند و بياميزند درمن بصيرت كه اساس تسلط بر هر هنري است به وجود مي آيد. ولي غير از يادگيري نظري و عملي عامل سومي نيز براي تسلط بر هر هنري لازم است . تسلط بر آن هنر بايد هدف غائي شخص باشد. يعني در جهان نبايد هيچ چيز مهمتر از آن هنر جلوه كند. >در اينجا شايد بتوان جواب اين سوال را پيدا كرد كه چرا همه مردم زمان ما علي رغم شكستهاي آشكارشان به ندرت براي آموختن اين هنر كوشش مي كنند و علي رغم اشتياق عميق و بي پايان كه به عشق دارند ، تقريبا همه چيزهاي ديگر – موفقيت ، مقام ، پول و قدرت – را مهمتر از عشق مي شمارند و تقريبا همه نيروي آنان صرف اين مي شود كه راه رسيدن به اين هدفها را بياموزند و هرگز ذره اي از آن را براي اموختن هنر عشق ورزيدن بكار نمي برند. >آيا مي توان تصور كرد كه فقط چيزهائي كه ما را به پول و مقام مي رساند ارزش آموختن دارد و عشق كه فقط براي روح مفيد است و به مفهوم امروزي سودي عايدمان نمي كند فقط يك امر تفنني است . >علاقمندان مي توانند ادامه اين بحث را در كتاب "هنر عشق ورزيدن" اثر اريك فروم مطالعه نمايند . در ادامه اين كتاب عشق از جهت نظري و عملي مورد بحث قرار گرفته است .
|
آموزش
الکترونیک - کامپیوتر - دیجیتال - سیاسی - اجتماعی - طنز - و .....
+ نوشته شده توسط ايران 24 در و ساعت
|




>علت اينكه مي گويند در عالم عشق هيچ نكته آموختني وجود ندارد اين است كه مردم گمان مي كنند كه مشكل عشق مشكل مشوق است نه مشكل استعداد .مردم دوست داشتن را ساده مي انگارند و بر آنند كه مسئله تنها پيدا كردن يك معشوق مناسب يا محبوب ديگران بودن است كه به آساني ميسر نمي شود.اين طرز فكر دلايلي 